قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1641

تاريخ الفي ( فارسى )

خود رقعه‌اى نوشت به اين مضمون كه : « سر حامل رقعه را در ساعت از تن جدا ساخته پيش من بفرست . » و احمد خالى الذّهن آن رقعه برداشته متوجّه منزل آن شخص گشت . اتّفاقا ، گذرش بر حجرهء همان كنيزك افتاد . احمد را ديد ، او را طلبيد . احمد گفت : مرا امير كارى فرموده . آن كنيزك مجدّ شده احمد را به حجرهء خود آورد . و غرضش آن بود كه او را ساعتى در آنجا مكث فرمايد تا بر طولون محقّق شود و راستى سخن او ظاهر گردد . چون احمد به درون حجرهء آن كنيزك رفت او را گفت : تو از براى من عرضه‌اى بنويس كه به امير بدهم . احمد گفت : مرا مهلت ده تا من اين رقعهء امير را به فلان رسانيده بازگردم و از روى فراغت خاطر جهت تو عرضه‌اى نويسم . كنيزك گفت : تو رقعهء امير را به من ده تا من پيش آن شخص بفرستم و تو از براى من عرضه را بنويس . القصّه ، كنيزك رقعه را از احمد گرفت و به همان غلامى كه با او زنا كرده بود داد تا به آن شخص رساند . چون آن شخص بر مضمون رقعه اطلاع يافت على الفور سر آن غلام را از بدن نحسش جدا ساخته پيش امير طولون فرستاد . طولون از اين قضيّه متعجّب و متحيّر مانده احمد را طلب داشت و گفت : من تو را به كارى فرستادم ، چون به ديگرى فرمودى ؟ احمد حقيقت حال را به عرض رسانيد كه مرا فلانى به عرضه نگاشتن نگاهداشت و آن رقعه را از من گرفته به فلان غلام داد . طولون از شنيدن آن سخن بسيار در غضب شد . اتّفاقا ، در اين اثنا ، آن كنيزك خبر از كشتن غلام يافته از روى اضطراب تمام پيش طولون آمده اعتذار و استغفار از كردهء خود نمود . طولون را تعجّب بيشتر شده از احمد حقيقت حال استفسار نمود . چون حقيقت حال بر وى ظاهر شد احمد را وليعهد خود گردانيده و كنيزك را به سياست رسانيد . بعد از آنكه طولون را فوت رسيد احمد بن طولون به حكومت ديار مصر و شام و ساير بلادى كه در تصرّف پدرش بود ، نشست .